![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
رفته بودم لب حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود! ماهیان می گفتند : هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب،لب پاشویه نشست و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد به درک راه نبردیم ، به اکسیژن آب برق از پولک ما رفت که رفت ولی از آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب ، که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل میزد دل ما بود ،روزنی بود به اقرار بهشت تو اگر در تپش باغ خدا رادیدی ،همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا میرفتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:15 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|