![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
دوست دارم حرفهایی بزنم از جنس ناگفتنی ، چیزهایی بنویسم از جنس نانوشتنی ، فریادی برکشم ناشنیدنی ، اشکهایی بریزم نادیدنی. چه حس غریبی دارم، مثل احساسی بین ماندن و رفتن ، بین پابند شدن و رها کردن ، بین اهمیت دادن وبیخیال شدن .مثل احساس بین اسارت و آزادی .مثل احساس بین هر دوراهی . کاش می شد گفت ،می شد نوشت ، می شد فریاد زد. آدمها تشنه محبتند ، همه مان خوب می دانیم . اما ... اما محبت را گدایی باید کرد ؟ درخواست باید کرد ؟ یا ...؟ خسته ام ، مرددم و دل چرکین از خیلی ها . دلم کثیف شده ، خاک گرفته ، لک برداشته . من از چیزهای کثیف بدم می آید ،لجم می گیرد . می خواهم تمیزش کنم ، پاکش کنم .اما... اما نمی شود انگار . نمی شود! خدایا ! باش . همینجا . روبروی من . من با تو حرف دارم . نگو وقت نداری ، من حرف دارم .حرف. من گم شده ام . راه را گم کرده ام . تو کجایی؟ من هیچ کس را نمی خواهم ،من دنبال تو میگردم . من آغوشت را می خواهم . می خواهم برایم لالایی بخوانی . می خواهم فقط مال من باشی . من تو را به هیچ کس نمی دهم . آرامم کن .آرام . من رمیده ام .رمیده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/18ساعت 0:9 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|