![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
گاهی فکر می کنم هیچی نیستیم و فقط خیال می کنیم خیلی چیزا هستیم .گاهی هم به همه چیز شک می کنم حتی به وجود خودم. چقدر خوش خیالیم و بیخودی خوشحال! بعضی وقتا حس می کنم مسخ شدم و هیچ چیز دست من نیست ،اصلا قرار نیست که باشه. وبعضی وقتا هر چی تلاش می کنم دلیلی برای بودن پیدا نمی کنم. گاهی مرگ رو بوضوح احساس می کنم . معنی همه چیز رو گم کرده ام . همه چیز هراس انگیز بنظر میاد. پس چرا هراس رو تو چشم بقیه نمی بینم؟ به چی مطمئن اند؟ یا از چی خوشحال؟ احساس می کنم میون یه مشت غریبه گم شدم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/01ساعت 21:49 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|