![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
ما نمی دانیم چرا این روزها انقدر به دنبال معنی برای هر چیز می گردیم .
همه چیز بی معنی می آید در نظرمان . حتی غمی که احساسش می کنیم. ما می پنداشتیم می توانیم با پوسته ای شاد درونی شاد فراهم آوریم . اما خب اگر می توانستیم عجیب بود. به نتیجه ای رسیدیم : ما تنها چیزی هستیم که برای احدی مهم نمی باشیم ،البته این کاملا دوطرفه میباشد،بین ما و دیگران. از این روزها اصلا کیفور نیستیم . ما نه خودمان مناسبت می شناسیم نه روحمان. راستش اصلا مناسبتی نیستیم . "عید" می آید؟ خب، به ما هیچ دخلی ندارد. آمد آمد، نیامد هم به درک. ما هیچ دعایی نداریم برای لحظه تحویل سال که خواستار تحقق یافتنش باشیم. ما هیچ چیز نمی خواهیم . جز اینکه همه چیز دست از سر ما بردارند. ما از این لحظات لجمان می گیرد. از این حرفهای تکراری، از این هیاهوی ساختگی آدمها از این همه کوچکی ولئامت و نیستی عوض کردن رنگ این لحظه که دیگر حتی خاکستری هم نیست چه سودی دارد وقتی ادغام رنگ لحظه های دیگر تو را به همان شبه خاکستری میرساند. چند قدم مانده ای تا سیاه ؟ "سیاه" چه رنگ مزخرفی.
پی نوشت: چرا بیخودی فکر می کردیم ملت درس گرفته اند؟ و چرا ملتها علاقه زیادی دارند به تکرار تاریخ ،اون هم از نوع ننگینش؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 20:9 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|