![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
ما خیلی اعصابمان خرد میباشد
و احساس می کنیم هر دم از این باغ بری میرسد ما دوست نداریم کسی برایمان تعیین تکلیف بکند ما دوست نداریم اینطور باشیم ما خسته ایم ما داریم آب روغن قاطی می کنیم ما گیرپاژ کرده ایم ما در مکانیکی کار نمی کنیم ما دلمان می خواهد سرمان را بکوبیم به دیواری ، طاقی، هر چیزی که گیر بیاید. فرقی نمی کند. ما خیلی داغونیم . خیلی. می دانیم به کسی مربوط نیست اما به شما چه مربوط که به کسی مربوط نیست دوست داریم مربوطش کنیم. ما دلمان می خواهد برویم جایی دنج و عربده بکشیم شاید هم یواشکی به همه فحش بدهیم ما خیلی مودبیم . خودمان می دانیم. ما دوست داریم از همه متنفر باشیم و بعد عاشق همه بشویم. ما دوست داریم مشنگ باشیم حرفیه؟ ما دوست داریم چند نفر را خفه کنیم شایدم چندین نفر شایدم همه را. ما جانی نیستیم . خودمان میدانیم. خوب است که شما هم میدانید. وگرنه... ما کسی را تهدید نمی کنیم . ما خیلی متمدنانه مشکلات خویش را حل می نماییم. ما خیلی جنتلمن هستیم . این را هم می دانیم. ما دوست داریم بتوانیم حرفهایمان را بزنیم ما دوست داریم حناق (هناق ؟)نگیریم ما دلمان می خواهد برویم گم شیم. ما دوس... ولش کن. ما دیگر چیزی را دوست نداریم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 19:31 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|