تبليغاتX
این،من یا بدل من - مردی با عبای شکلاتی!
و می نویسم تا به یاد داشته باشم
دلم برایت تنگ شده .

این روزها اینقدر جای خالی تو به چشم می آید که دیگر نمی توان انکارش کرد.

چقدر بزرگوار بودی و نمی دانستیم، هر چه بیشتر می گذرد بیشتر معلوممان می شود که چقدر صبور بودی و دم نمی زدی.

روز رفتنت یادت می آید؟

همه مان بغض کرده بودیم ..

ولی

ولی تو

انگار که لحظه شماری می کردی برای رفتن

فقط برق چشمانت تلخ بود

نمی دانم نگران بودی یا غمگین یا...

چه سوال احمقانه ای!

تو به نهال هایی فکر می کردی که با خون دل آبشان داده بودی ، نگران این بودی که باغبان جدید چه بر سر این نهالها خواهد آورد.

تو می دانستی که باغبان جدید از نهالهایت خوشش نمی آید. و می آید تا همه چیز را زیر و رو کند. حاصل همه ی زحماتت را.

نگران همین بودی . فقط همین.

وگرنه تو که از خدایت بود این کوله بار سنگین را بر دوش دیگری بگذاری .

یادم می آید اواخر بودنت را . می گفتی دیگر خسته ام . شانه هایم قوت قبل را ندارد . تنها آرزویم این است که این بار سنگین از دوشم برداشته شود.

اولین روزی که جانشینت آمده بود، باورمان نمی شد که تو دیگر نیستی . حتی اینقدر که وقتی تلویزیون داشت سخنرانی او را نشان می داد ، از دور فکر کردیم صدای تو است و دوان دوان آمدیم بنشینیم و سیر تماشایت کنیم که ! که یکباره حقیقت تلخ را جلوی روی خود دیدیم.

یادم می آید تا چند وقت قبولمان نمی شد! لجبازی می کردیم با خودمان. می گفتیم ما جانشین او را قبول نداریم.

آخر او اندازه ی جانشینی تو نبود. تو کجا و او کجا.

بعد فهمیدیم ، به حرف ما نیست . مهر جانشینیش خشک نشده شروع به زیر و رو کردن همه چیز کرده.

بعد از رفتنت دیدی که چه ها کردند؟

خواستند تو را از ذهنمان بزدایند! خواستند نامت را لکه دار کنند.

و باز هم تو بزرگوار بودی.

همسر یکی ازاین آقایان فرمودند : تو را خلع لباس باید کرد! تو التزام به اسلام نداری!

و تو همچنان بزرگوار بودی

و ما داشتیم به این فکر می کردیم که بی شرمی تا چه حد، تا کجا؟

و تو باز هم بزرگوار بودی.

آنها که می گفتند تو باعث این همه گرانی شده ای ، تو پول نفت را بالا می کشی و ... ،حالا دهانشان باز مانده از رایحه های خوش خدمت جانشینت.

آنها می گفتند : همین فقط همین است که می تواند همه چیز را سر و سامان دهد، برویم همه ی رأی های داشته و نداشته خود را بریزیم به پای این آقا .

حالا این آقا آمده

حالا تو رفته ای

حالا دیگر چه کسی هست تا همه ی فحش هایشان را نثارش کنند؟

حالا که تو دیگر نیستی.

حالا...

...

دیگر احتیاجی به گفتن نیست، الان خیلی ها دیگر همه چیز را فهمیده اند. حتی آنهایی که انکارت می کردند .

فهمیده اند که بزرگواری می خواهد آدم مدام حرف های مفت بشنود و دم نزند.

چند وقت پیش داشتم جشن چلچراغ سال 84 را می دیدم . اینقدر دلم برایت تنگ شده بود که با ولع تمام فیلم را چند بار تماشا کردم.

اما این هم باعث نمی شود که نگویم دلم برایت تنگ شده

همه مان دلتنگت شده ایم .

دلتنگ لبخند های همیشگیت . دلتنگ گفتگوی تمدن هایت، مردم سالاری دینیت، آزادی بیانت، دلتنگ اصلاحات و...

دلتنگ همه ی آرزوهای تحقق نیافته ات.

درود بر تو ای مصدق زمانه!

درود بر تو ای خاتمی.

مردی با عبای شکلاتی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 19:20  توسط سایه |