![]() |
![]() |
|
| و می نویسم تا به یاد داشته باشم |
|
وقتی بچه ای تو رو از خیلی چیزا می ترسونن ،( از لولو ، دکتر ، آمپول ، آقا شیره ،آقا دزده و...) واسه اینکه کارهای بد بد و خطرناک و ... نکنی . ولی یه چیز دیگه هم بود که ازش ترسونده شده بودیم ، " جهنم "! حالا بماند که چند تا مون این چیزا رو جدی گرفتیم یا نگرفتیم. اگه این کارو بکنی "خدا" می بردت جهنم . این جمله ایه که همه مون باهاش آشناییم ،حالا کم یا بیش. مگه این که دوستان شانس آورده باشن و پدر و مادر لاییک رو تجربه کرده باشن! جمله بالا توی ذهن یه بچه چه چیزی رو تداعی می کنه؟ اینکه 1- یه نفر هست که بهش میگن خدا. 2-اینی که بهش میگن خدا خیلی پر زوره و خیلی قدرت داره . 3-این خدا خیلی ترسناکه و اگه عصبانیش کنی تو رو میندازه تو آتیش. 4-همینیه که هست. 5-هیچ اعتراضی وارد نیست. وقتی بچه بودم از خدا می ترسیدم . بزرگتر که شدم ازش بیشتر می ترسیدم . بیشتر که بزرگ شدم ، زدم زیر همه چی و سوال هام شروع شد . بعد یه چند مدت بی خیالش شدم . و یه چند مدت ازش متنفر بودم . دوباره بی خیالش شدم وبعدش هم کار بالا گرفت و حالا من هستم و حوضم. نه اینوری نه اونوری . همین وسط مسطا . دارم می گردم . دنبالش شاید! حالا هم فرقی نکرده ،باز هم ترس هست . این بار هم از خودم هم از اون . ولی این بار یه احساس حماقت هم کنارش هست . قبلا اگه ترسی بود ،برای این بود که فکر می کردم باید وجود داشته باشه ،مثل همه . و الان اگه هست چون بایدی احساس نمیکنم . و اینه که به آدم احساس حماقت می ده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/23ساعت 19:56 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و شاید که خدایی در این نزدیکی است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|