تبليغاتX
این،من یا بدل من

این،من یا بدل من

دانه تسبیح،ما را حالتی هر گز نداد.... بعد از این در پای خم انگور باید دانه کرد.
بیست سال و اندی ...

ساعت ۱۲ از خواب بلند میشی، میخواستی زودتر بلند شی اما انگیزه ای برای زود بلند شدن نداشتی . حمام میری . یک ساعت و اندی بیرون از خونه بدنبال خواسته هات میگردی . کمی می یابی ، کمی منصرف میشی . برمیگردی خونه. منتظر شمس العماره ای  اما فردا شهادته و رسانه "میلی" ما هم شهید پرور! به گور باباش میخندی و بعد از بیرون رفتنت به یه نتیجه ای میرسی که: هرچی پول بدی همونقدر آش میخوری ! و باز هم مسرور میشی و بعد به این فکر میکنی که تنها خواسته تو از امروز این بود که روز خاصی برای خودت داشته باشی و خب مثل همیشه نشد! تولدت مبارک سایه ! شاید سال بعد شایدم بعدتر از اون بشه!

پی نوشت: تنها نکته جالب امروز برام این بود که فهمیدم من و خاتمی روز تولدمون یکیه! ۲۱ ام مهرماه! تولدت مبارک آسدممد!

دیگر نوشت: چقدر اینجا متروکه شده!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت22:6توسط سایه |
بازنده ..؟
با خودم فکر میکردم چرا رأی دادم ، چرا رأی دادیم، آیا بازنده این بازی مایی بودیم که رأی دادیم به امید تغییر؟ مایی که دل خوش کرده بودیم به قانون های نیم بندی که اجرا میشه؟ احساس سرخوردگی می کردم ، حس میکردم بازی خوردم ، بازی خوردیم ، بازیمون دادن . از این حس متنفرم ، از اینکه احساس کنم ملعبه و بازیچه بودم و بودیم بیزارم . تنها حسی که در من موج میزد تنفر بود ، آتشی در من افروخته شده بود که خاموش نمیشد. توی خیابون همه رو به چشم ا.ن می دیدم و با خودم فکر میکردم یعنی این به کی رأی داده ، اون یکی چطور؟ و انگار همه موج تنفری که در چشمانم بود می دیدند بوضوح .

اما چند وقت پیش چیزی به ذهنم رسید ، اینکه دلیل اینهمه مقاومت و اعتراض بی وقفه مردم چیه ؟ چی باعث شده این مردم ساکت بشو نباشن، چی باعث شده مردم از هر فرصتی برای ابراز مخالفتشون استفاده کنن و ترسی هم از توپ تانک تجاوز  نداشته باشن . به این نتیجه رسیدم که همش برمیگرده به اینکه اکثریت مردم تو انتخابات شرکت کردن  و چون اکثریتشون میدونن که روی برگه ممکنه هر چیزی نوشته باشن الا " ا.ن"  الان این اتحاد شکل گرفته . این به این معنیه که مایی که رأی دادیم  و نوشتیم موسوی و خواندند " ا.ن" نه تنها بازنده این بازی نبودیم بلکه تنها برنده این بازی ما خواهیم بود . مطمئنا اگر ما در انتخابات شرکت نمی کردیم این مخالفت عظیم و یکپارچه و همه گیر رخ نمی داد . این انتخابات یا بهتر بگویم "انتصابات " با همه ی هزینه هایی که در پی داشت واقعا لازم بود . در جایی  می خواندم که اگر اصلاح طلبان و دیگر مخالفین خودشان را می کشتند تا صدسال دیگر هم امکان نداشت مردم این دیدی که الان نسبت به حاکمیت پیدا کرده اند را پیدا کنند . این بگیر و ببندها ، این آدمکشی ها و تجاوزها و سلول انفرادی ها،این اعتراف گرفتن ها ، این تریبون آزاد رسانه "میلی"  ،این سگ های هار تا دندان مسلح که اربابانشان قلاده هایشان را باز کرده اند برای دریدن ملت بی دفاع، همه وهمه باعث شد تا مردم به چشم خود ببیند و با گوشت و پوست خود لمس کنند عمق سبعیت این قوم الظالمین را . چه کسی می توانست  پرده های دروغین مقدس نمایی این شیطان صفتان را براندازد جز خودشان؟ چه چیزی می توانست بر کوس رسوایی اینان بنوازد جز بلاهت و سفاهت خودشان؟  این تعبیر همان است که می گویند : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد..

نه اینکه  الان احساس سرخوردگی ندارم یا دیگه متنفر نیستم ؛ نه .فقط الان جور دیگه ای هم  می تونم به قضیه نگاه کنم:

ما برای اصلاحات بدنه خود را آماده کرده بودیم ، اما فضایی مهیا شده برای اصلاحات از ریشه اگر هوشیار باشیم.

چیزی که الان واضحه اینه که کثافت تا عمق ریشه  این " حکومت " نفوذ کرده و اصولا سرمنشأ همه کثافات در ریشه آن نهفته است . و نکته مهمتر اینه که حالا مردم از همه چیز باخبرن . اما آیا مردم دوباره قراره مثل سی سال قبل جوگیرانه عمل کنند و اشتباهات قبل رو مجددا تکرار کنند؟ سی سال قبل مشکل مردم این بود که  فقط می دانستند چه چیزی رو نمی خواهند ، اما اینکه چه چیزی رو می خواهند نمی دانستند . کسانی هم پیدا شدند که بر روی موج مردم سوار شدند و چیزی را از دهان مردم بیرون کشیدند که خودشان در دهانشان قرار داده بودند. " جمهوری اسلامی " ! این تزی بود که به ظاهر قشنگ و جذاب بود ، اما با ظهور مواردی چون  "اصل ولایت مطلقه فقیه " و " ولایت پذیری " و "ولایت مداری" و هزاران ترکیب آشکار و پنهان از "ولایت" ... جمهوری اسلامی در همان جایگاه اسمی باقی ماند و رسما به " حکومت اسلامی " بدل شد . جالبه ! اینهمه خون و خونریزی و کشت و کشتار برای اینکه کسی بالای تخت بنشیند که از جانب خدا ولایتپذیریش بر همگان واجب است ! این شد نتیجه تمام تلاش آزادی خواهان و عدالت جویان : "استبداد" . این وسط سر مردم بود که طبق معمول بی کلاه ماند .

اما آیا مردم الان هم فقط آنچه را که نمی خواهند می دانند؟ آیا هنوز چیزی را که می خواهند نیافته اند؟ آیا نمی شود دموکراسی و دینداری را طور دیگری با هم جمع زد که به استبداد نینجامد؟ آیا ما نمی توانیم مملکتی داشته باشیم که هرکس هر دینی را آزادانه گرامی بدارد و در عین حال حقوق انسانی و شهروندی همه طیف های اجتماعی مردم به یک اندازه و برابر گرامی داشته شود؟

  اسمش چه می شود؟ جامعه سکولار دین مدار ؟

انتخاب با مردم است که بازنده باشند یا برنده!

 پی نوشت 1 : چرا بعضی ها باور نمی کنند با جبر نمی توان اخلاق را حاکم کرد ، در جامعه آزاد است که مردم به اخلاق و انسانیت رجوع می کنند . اینو برا کسایی نوشتم که فکر می کنند اگه کلمه اسلامی قبل از کلمه  ایران نیاد دینداری مردم به خطر خواهد افتاد.

 پی نوشت 2 : چند روزی میشه که از سومین سال تأسیس این وبلاگ می گذره ، چقدر زود گذشت ! البته این سه سال روزهای زیادی داشت که از طاقت فرسا بودنش هر روزش مثل یک سال بود برام ، اما الان که اینجا نشستم فقط این به ذهنم میرسه که چقدر زود دیر میشود! همین! شاید حکایت این است که ما آدمها فراموشکاریم ، شاید هم فراموشکاری بهانه ایست برای فرار از یادآوری رنجی که برده ایم . حتی تصور تکرار آن روزها هم هراس انگیز است .

کات!

 بعدا نوشت : واقعا افتخار می کنم که بلاگر بلاگفا هستم! انقدر بلاگفا خوب و نازنین و دموکرات ! انقدر معتقد به آزادی بیان ! انقدر مامان!!

خاک بر سر این نظام کنن کلهم اجمعین که از ۴ تا خط دردودل نوشته این امت غیور وبلاگ نویس میترسه، خاک! تا دیروز وبلاگه عین آینه جلوت ظاهر می شد ، امروز بدلیل مسائل امنیتی سیاسی شرعی عرفی ..آهن پلاستیک لوازم برقی  قراضه  نون خشک ...؟؟؟ !! مسدود شده!!!

جل الخالق!

بعد از بعدا نوشت : میرحسین عزیز تولدت مبارک .

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت7:12توسط سایه |
کاغذ رو بیار جلوتر، می خوام از روش اعتراف کنم..!
زمانه بدی شده ،دیگر حافظ نیز به آدم دروغ می گوید.

به ما می گوید:

 مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد    هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد

....

 ...

حال آنکه روز به روز قمرمان بیشتر در عقربشان فرو می رود!

 پی نوشت: ابطحی نازنینم ! تو را چه میشود ؟ تو قبلنها تپل بودی و شاداب و همیشه خندان ، حالا چه بر سرت آورده اند که نگاهت همچون کودکان پر اضطراب به دنبال یک مآمن دودو می زد؟ چقدر لاغر شده بودی، چشمانت گود افتاده اند.جای زخمهای صورتت هنوز کامل ترمیم نشده بود، چه عجله ای داشتند این مزدوران برای رسوا کردن خویش!

من گریستم!برای خودم، برای وطنم و برای نگاههای مظلومانه تو و دروغهای شاخدار تو و عطریانفر!

خدایا...! تو هستی؟ واقعا هستی؟ پس خودت را به آنانی که قلبشان مملوء از سیاهی است نشان بده، شاید تو را دیدند. تو هستی مگه نه؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت8:20توسط سایه |
حکومت با کفر باقی می ماند،با ظلم هرگز...

کلیپی از میرحسین برای بار هزارم توی مدیا پلیر هی شروع و تموم میشه.

 اینهمه شور وشوق برای تغییر ... اینهمه آدم سبزپوش ...اینهمه  یکپارچه خواستن یک چیز: آزادی ...

حسی مثل حس  از دست دادن  یه عزیز دوباره در من بیدار میشه.

بغضم می گیرد...

بغضم می شکند...

اشک می ریزم .

 داغ ما تازه است.هنوز که هنوز است تازه است و انگار که هر روز داغتر از روز قبل میشود.

 

کلیپ دوباره از اول شروع می شود:

شور این  آدمها وصف ناپذیره ...اصلا انگار هیچ غصه ای در دل ندارند ...همه با امیدی سرشار دست شادی می زنند.

 

خاتمی:نزدیک غروب  آفتاب است و من صبح را دوست دارم.

 

همه با هم می خونن:

سر اومد زمستون

                        شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

                                                      گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوهها لاله زاره                کوهها لاله زاره

لاله ها بیدارن                 لاله ها بیدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن       

                                                      تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

 

توی کوهستون ، دلش بیداره

                                    تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه ش جان جان جان ،توی سینه ش جان جان جان

                            یه جنگل ستاره داره جان جان ،یه جنگل ستاره داره

                                                    یه جنگل ستاره داره جان جان،یه جنگل ستاره داره

 

میرحسین:دولت بعدی، دولت عقلانیت ،دولت استفاده از کارشناسان ،دولت استفاده از نهادهایی خواهد بود که این ملت با پایمردی خودشون اونها رو پایه گذاری کردند.نه اینکه یه دولت رمالی و کف بینی باشه.

                                     

لبش خنده نور، دلش شعله شور                     

                                         لبش خنده نور،دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

                                                  صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

کوهها لاله زاره                کوهها لاله زاره

لاله ها بیدارن                 لاله ها بیدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن       

                                                     تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

 توی کوهستون ، دلش بیداره

                                    تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه ش جان جان جان ،توی سینه ش جان جان جان

                                   یه جنگل ستاره داره جان جان ،یه جنگل ستاره داره

                                                        یه جنگل ستاره داره جان جان،یه جنگل ستاره داره

 

زهرا رهنورد: امیدوارم که این سلحشوری ها در خردادها و خردادها و خردادها تکرار بشه.

 و دوباره آغاز ...

 

خدایا این چه ظلمی است که در حقمان روا داشتند؟ خدایا!خیانت ، دروغ ، و این ظلم عیان را تا کی تاب می آوری؟ خدایا این مردم جز تو کسی را ندارند ،جز تو پناهگاهی ندارند.خدایا آنان خواستند که سرنوشتشان را همانگونه که تو گقتی بدست خود تغییر دهند . خدایا زدند و کشتند و بردند و کتمانش کردند و می کنند. خدایا! ملت بیگناه را دربند کردند به جرم پای گذاشتن در راهی که تو خواسته بودی .خدایا این مردم  را تو پشت و پناهی .این مردم جانشان را درکف دست نهاده اند  تا ریشه ظلم و نیرنگ و فساد ی را که به نام تو درحق ملت روا میدارند برکنند.یاری گرمان باش که جز تو پناهی نیست و ما را از بیراهه ها مصون بدار. آمین .

پی نوشت :حکومت با کفر باقی می ماند،با ظلم هرگز...

(توجه: اصلاحات کمی در متن زیر اعمال شده است. دلیل هم که تا دلت بخواهد وجود دارد!)

حالت چطوره مترسک؟با توام ا .ن ! می بینم دیگه جرات نداری تو دست و بال مردم بپلکی! حالا معنی ا.ن برو گمشو رو کاملا درک می کنی مگه نه؟ تو جمع کلمات منفور ملعون و مغضوبی. هیچ می دانستی؟ راستی حال اون آدم مترسک تر از خودت چطوره؟ آها یادم نبود که این مردم صبح تا شب رو اعصابتونن! یه روزی تو روزنامه ها مینویسن : ا.ن رفت !(به همراه همه زیبااندیشانی چون ع.خ و م.ص..ب..ا.ح)! نزدیک است آن روز. شمارس معکوس شروع شده ، فقط بشمرید و منتظر باشید. دیگر هیچ فریادرسی ندارید. نه ارباب روسیتون و نه هیچ شیطان صفت دیگه ای نمی تونه از منجلابی که ساختین و توش فرو میرین درتون بیاره.

نصر من الله و فتح قریب     ننگ بر این دولت مردم فریب

 اندکی صبر سحر نزدیک است   پایان عمر یزیدیان نزدیک است

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت5:47توسط سایه |
این یک "هشدار" است...

مناظره دیشب میرحسین و ا ح نژاد ، چهره واقعی رئیس جمهور مملکت رو برای همه عیان کرد. باید بگم  واقعا بیش از پیش برای آینده ایران احساس خطر کردم.اح نژاد نشون داد که خودش و دارودسته ش یک خیز بزرگ برای کل این حکومت برداشتن نه فقط برای ریاست جمهوری . 

نمی دونم بعضی ها چطور می تونن مثل کبک سرشون رو زیر برف کنن و بدون هیچ دغدغه ای بگن من رای نمیدم ! واقعا این احمقانه ترین و خیانت آمیزترین کاریه که الان تو این برهه از زمان و این شرایط حساس مملکت میشه انجام داد .

نمی دونم چطور باید به بعضی ها حالی کرد که این یک شوخی یا یک مسئله ی بی اهمیت و مسخره نیست . و همینطور نمیدونم چرا اهمیت این موضوع برای بعضیا کمتر از اهمیت خریدن کفش و لباس هست .

 

این یک هشدار است :

اگر من و تو رای ندهیم  ایرانمان ویران خواهد شد .

ویران هست ؟ نه ! ویرانه بعد از این ویرانی را هنوز متصور نشده ای .

رضاخان تو کتابای تاریخ رو یادته ؟  ما داریم به سمت دیکتاتوری پنهان میریم .

 خب؟

خب اینکه همین قانون های نصفه نیمه که اجرا میشه رو هم دیگه نداریم !

یه قانون دیگه میاد روی کار. قانون هر چی من گفتم همونه ! قانون دیکتاتورها .

 

واضح تر از این چطوری توضیح بدم؟

به هرکسی که دوست داری رای بده ، فقط به اح نژاد رای نده .

مفهوم بود؟!

و اگه میخوای کار خوبت رو عالی  کنی به میرحسین رای بده .

 

پی نوشت۱ : همه عقب ماندگی های ما از تحجری ست که امثال آقایان داشتند و دارند و خواهند داشت .

پی نوشت ۲: دیشب بعد از مناظره گریه م گرفت . ظلم علنی رو ببینی و نتونی هیچی بگی ، گریه ت هم درمیاد.

 خواهش نوشت:

ایران در خطر است . ایرانی کاری کن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت21:11توسط سایه |
تاریخ....

دقیقا یادم نیست از کی به این جمله اعتقاد پیدا کردم که  تاریخ همیشه تکرار میشه. اما خب یه زمانی بهش رسیدم .

فیلمای تاریخی همیشه اعصابمو خورد میکنه ، چون محکومن به پایانی که نه دست فیلمنامه نویس و کارگردانه و نه دست ذهن خیال پرداز بیننده تا آخرشو هرجور که خواست بگه کات ! چیزیه که اتفاق افتاده و نمیشه توش دست برد.

نمیشه بجای صحنه ای که ناصرالدین شاه داره سند قتل امیرکبیر رو مهر می کنه، یه فلاش بک رفت و شاه رو به یاد همه خدمات بی شائبه امیرکبیر انداخت و متحولش کرد! نمیشه پلانی که امام علی در اون سحر کذایی تو مسجد زخم برمیداره رو حذف کرد و به جاش پلانی از ابن ملجم گذاشت که در حین آمدن به مسجد تو پاش میخ رفته و نفرین پروردگار شاملش شده و امیدش ناامید! نمیشه خیانتهایی که درحق مصدق انجام شده رو به شکل رمانتیک توجیه کرد!...

و همینطور نمیشه هایی که وقتایی سراغمون میاد که یا داریم فیلم تاریخی می بینیم  یا داریم تاریخمون رو ورق میزنیم.

هرچی فکر می کنم می بینم یه چیزی تو همه این اتفاقات مشترکه . اینکه همه چیز از جایی شروع میشه که مردم سکوت می کنن.

علی و فرزندانش قربانی سکوت مردم شدن ،امیرکبیر و مصدق هم همینطور. و چه بسا آدمهای بزرگی که بخاطر سکوت پدران ما در انزوا آمدند و رفتند.

ما تاریخ می خوانیم و لعنت می فرستیم بر کسانی که تاریخمان را به اینجا کشاندند با سکوتشان.

فردا که تاریخمان را می خوانند آیا ما نیز مورد لعنت آیندگان نیستیم؟ بخاطر سکوتمان؟!

تاریخ بازهم باید تکرار شود؟بس نیست اینهمه تکرار؟ 

اگرمثل من و مثل خیلی آدمای دیگه ازخیلی چیزای این مملکت ناراضی هستی؛ سکوت نکن . حتی اگه معتقدی همه سروته یه کرباسن بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کن . و اگر هنوز امیدواری تا میتونی سکوت مردم رو بشکن.

ما 4 سال پیش رفتیم تا نذاریم وضعی که الان در مملکت حاکمه شکل بگیره، اما باز سکوت اونایی که باید حرف میزدن باعث شد تا ریا و ریاکاران پیروز میدان باشن!

 

پی نوشت : حالا که رسانه ی ملی داره هرچه بیشتر ملی میشه و عملا در دست دولت قشنگ و ملنگ هست ، ما از چاردیواری خودمان بلند فریاد میزنیم رای ما میرحسین موسوی است تا همه همسایه ها بشنوند!

اگر شنیدین شما هم بفریادین لطفا!

سکوت ممنوع!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت19:58توسط سایه |