تبليغاتX
این،من یا بدل من
و می نویسم تا به یاد داشته باشم

من نمی دانم کوته بین شده ام یا چیزهایی که می بینم کوته شده اند

و نیز نمی دانم موفقیت بین آدمها تقسیم می شود یا آدمها در آن

و نمی دانم سهم من با تو جابجا شده است یا نه

سهمم را گم کرده ام ، اندازه اش چقدر بود؟

آها ! یادم آمد. به اندازه رویایی که در سر دارم!

من چه چیزی در سر دارم؟

اه . نمی دانم . یادم رفت!

هی ! تو باید "رویا" داشته باشی . "رویا" . می فهمی؟

نه. نمی فهمم.

 

 این روزها آدمها چقدر بزرگ شده اند.

گنده اند . سایه شان روی سر آدم سنگینی می کند.

آدمها در ذهنم گنده اند . 

من قدم بهشان نمی رسد. چرا؟

من که کوتوله نیستم . هستم؟

 

آی " آدمها"

کوچک تر شوید.

من کم کم دارم ازتان می ترسم.

 

پی نوشت: شارژ بودن و شارژ کردن را بسی دوست دارم . حیف تخلیه بار شده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 0:49  توسط سایه | 
ما همه چیز هستیم جز آنچه فکر می کنیم

و

هیچ چیز نیستیم جز آنچه فکرش را نمی کنیم.

اگر بخواهیم هیچ نباشیم و هیچ باشیم چه کنیم؟

من به شدت هیچم

و با تمام وجود حس می کنم هیچ بودنم را.

فقط مانده که هیچ نباشم!

این از آن سخت تر است.

خیلی سخت تر...

 

پی نوشت: ظاهرا واقعا کم آبیه و تقصیر کشورهای مورد حمایت ما نیست . عجب!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 21:56  توسط سایه | 
هر چه میگذرد بیشتر در خویش فرو می رویم و حرفهای ناگفتنی مان بیشتر می شود.

اینجا هم نشد که کاری از پیش برود.

دلیل؟ نمی دانیم . شاید هم می دانیم و می زنیم به کوچه علی چپ.

به هر حال چیزی که به نظر میرسد این است که :

خانه از پای بست ویران است

همین و همین.

آخه ،

آدم    انسان    گنده

"تو"

چــــــــــــــــــــــــی

می خوای؟

 

- مرگو هیچی.

برو گمشو. اه

 

 

پی نوشت1: دیروز تلویزیون با کمال پررویی چندین بار در خبرها اعلام کرد: امسال با کم آبی و خشکسالی مواجه هستیم!!!!

ببخشید من دست خودم نیس ولی یه سوال بی مورد دارم ، اینکه این همه برف زمستون گذشته رو کی خورده؟

ببخشین یه سوال بی مورد دیگه، اونوقت میشه احیانا این برفا رو به عراق افغانستان لبنان فلسطین یا سائلان در راه مانده ی فضا بخوایم بدیم اونم در راه خدا؟؟

پی نوشت2: بقیه سوال های بی مورد باشه واسه بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 16:50  توسط سایه | 
ما نمی دانیم چرا این روزها انقدر به دنبال معنی برای هر چیز می گردیم .

همه چیز بی معنی می آید در نظرمان . حتی غمی که احساسش می کنیم.

ما می پنداشتیم می توانیم با پوسته ای شاد درونی شاد فراهم آوریم . اما خب اگر می توانستیم عجیب بود.

به نتیجه ای رسیدیم : ما تنها چیزی هستیم که برای احدی مهم نمی باشیم ،البته این کاملا دوطرفه میباشد،بین ما و دیگران.

از این روزها اصلا کیفور نیستیم .

ما نه خودمان مناسبت می شناسیم نه روحمان. راستش اصلا مناسبتی نیستیم .

"عید" می آید؟ خب، به ما هیچ دخلی ندارد. آمد آمد، نیامد هم به درک.

ما هیچ دعایی نداریم برای لحظه تحویل سال که خواستار تحقق یافتنش باشیم.

ما هیچ چیز نمی خواهیم . جز اینکه همه چیز دست از سر ما بردارند.

ما از این لحظات لجمان می گیرد. از این حرفهای تکراری، از این هیاهوی ساختگی آدمها

از این همه کوچکی ولئامت و نیستی

عوض کردن رنگ این لحظه که دیگر حتی خاکستری هم نیست چه سودی دارد وقتی ادغام رنگ لحظه های دیگر تو را به همان شبه خاکستری میرساند. چند قدم مانده ای تا سیاه ؟

"سیاه" چه رنگ مزخرفی.

 

پی نوشت: چرا بیخودی فکر می کردیم ملت درس گرفته اند؟ و چرا ملتها علاقه زیادی دارند به تکرار تاریخ ،اون هم از نوع ننگینش؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 20:9  توسط سایه | 
ما خودمان را به یک بازی دعوت فرمودیم! از خودمان دعوت می کنیم 5 کارتون دوست داشتنی مان را نام ببریم.

1- تام و جری . ما هم از این کارتون بدمان می آمد و هم بسی دوست می داشتیمش! چون همیشه ما را در بلاتکلیفی قرار می داد. همیشه باید یکی را انتخاب می کردیم! یا موش یا گربه! البته ما همیشه از این موشه بیزار بودیم،آن موجود پلید با پلتیک های کثیفش ! ولی بعضی از قسمتها تام و جری با هم دوست بودن و ما خیلی دوست می داشتیم. چون دیگه مجبور نمیشدیم یکی را انتخاب کنیم!

2-زنان کوچک. وای که چقدر از این کارتون درس زندگی فرا می گرفتیم ! ما عاشق کتی بودیم . بسیار دوستش می داشتیم . وقتی موهایش را بخاطر قد بازی (غد؟) کوتاه کرد ما او را بسیار ستودیم و از طرفی دیگر بسیار غصه می خوردیم که کتی باید چند سال صبر کند تا دوباره موهایش به اندازه ی قبل بلند شود.

3- بابا لنگ دراز. اینو که دیگه نگو . کارتون که نبود، باقلوا بود!! و ما همیشه منتظر بودیم که جودی جان و جرویس پندلتون عزیز( یا همون بابا لنگ دراز خودمون) روزی بدون سانسور به هم برسند! چقدر لحظه شماری کردیم برای عاقبت به خیری جودی!!

4-فوتبالیست ها. چه می کردن این فوتبالیست ها ! جای عادل فردوسی پور موقع گزارش کردن مسابقه هاشون واقعا خالی بود. یادش بخیر سوباسا و واکی بایاشی و کاکرو و ایشی زاکیه خزو خیل!

5-هایدی و دکتر ارنست و.... هم که بودن در خدمت ما.

ولی از این جدیدهاش که دیگه اسمش کارتون هم نیست:

عصر یخی 1 و 2. وای که ما چقدر این ساخته دست بشر را دوست میداریم. بخصوص سیت و مندی (ممفرد) را.

رئیس مزرعه. این را هم ایضا دیگر نگو! ما مییریم براش.

در اینجا لازم به ذکر است که بگوییم حالمان از شرک بهم می خورد. مثلا واسه بچه ها ساخته شده ولی بیشتر واسه زوج های جوان مناسبه تا عشقولانگی شون بزنه بالا. اه اه اه.

راستی ما در جواب دوستان به چند تن ! از آهنگ های مورد علاقه مان نیز می اشاره ایم.

البته باید عرض کنم از آنجایی که ما بشدت آرمانگرا هستیم هنوز هیچ موسیقی و آهنگی را که کاملا دوستش بداریم پیدا نکرده ایم .

لذا ما هم مجبور گشتیم به پلکیدن در سطح و نه در عمق . سطحی نگر شدیم رفت پی کارش.

و از آنجاییکه روحمان نزده می رقصد و در حالت اماده باش برای دپ شدن می باشد، جدیدا اگر چیزی هم گوش کنیم از این جینگیله مستون هاست! یعنی ما الان بیشتر در طرح شادسازی خودمان بسر میبریم .جون خودمان!

1-نیلوفر(با نشکر از برادر اندی!). ما موسیقیش را بسیار می دوستیم. هر چند متنی جفنگ دارد.

2- دیشب متل هر شب..(اسمشو نمی دونم ولی اثر خواهر سپیده اس!). باز هم ما آهنگ و ریتمش را دوست میداریم . و ایضا متنش را بی خیال.

3-وایسا دنیا ( با تشکر از رضا صادقی). این رضا صادقی هم چیز خیلی خوبیه ها! قبول دارین؟!

4- اثر های برادر کامران و برادر هومن هم که واقعا لذت می بریم از این همه ذوق و قریحه در ساخت آهنگ هایشان. قرار بود متن هاشو بیخیال شین دیگه!

5-مرو ای دوست (با تشکر از محمد اصفهانی) . این یکی خب غم اندوده ولی ما نمیتونیم جلوی ذوق هنریمون رو بگیریم! و هر بار که می گوشیمش یاد سقوط هواپیمای خبرنگاران میفتیم. (اینقدر اسف بار و غیر قابل درک بود این اتفاق ، که وقتی با این آهنگ از تلویزیون توأمان میشد آدم می خواست بره بمیره. چقدر گریستیم اون موقع با این آهنگ.)

و خب دیگه یادمان نمی آید و چشمانمان دارد قیقاج میرود از بس به این صفحه سفید وورد نگریستیم و تایپیدیم.

با تشکر از همت خویش که این وظیفه مهم یعنی همانا آپ نمودن را به سرانجام رسانید!

و با تشکر از دوستان و مشوقان!(اینو خودم گفتم با اون آهنگ کامران و هومن اشتب نگیرین!)

 

پی نوشت: ما می خواستیم یه چی دیگه بگیم ! چرا اینا رو گفتیم؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 21:57  توسط سایه | 
زمانی آنقدر رقیق القلب بودیم که هر اتفاقی پیری از ما در میاورد که نپرس.

حالا ما نمی دانیم قصی القلب شده ایم یا مشنگ که هر چه بیشتر می گذرد بیشتر به خاصیت سیب زمینی گرایش پیدا می کنیم!

نمی دانیم ما خود خواسته اینگونه شده ایم یا جور زمانه ما را وادار به این کار کرد!

ولی فکر می کینم بیشتر شبیه به کرگدن شده باشیم تا سیب زمینی! وصف پوست کلفت این جاندار عزیز را که شنیده اید؟!

به هر حال ما فعلا در کف خودمان بسر می بریم . البته تا اطلاع ثانوی.

 

پی نوشت 1: زدیم تو حال همه ی تشویق کنندگان به آپ کردنمان ! چه می کنه این سایه!

پی نوشت 2: چندی است از این پی نوشت نویسی بسی خوشمان آمده و دوستش میداریم!

پی نوشت 3: مربا بده بابا !!

پی نوشت 4: ما مظفر خان زرگنده ،فروغ بابا ، کامران خان ، نازی جون و بردبار خان و.. می خواهیم!! هوس کرده ایم اساسی.

پی نوشت 5:ای لعنت بر هر چی رسانه ی ملیه که هر سالش دریغ از پارسال می باشد.

پی نوشت 6: چرا علم عزای ما همیشه افراشته است و هنر شادبودن را ازیاد برده ایم؟! چه کسی در این رسانه ی ملی!! مسئولیتی برای شادمان کردن ملت دارد؟

پی نوشت 7: مهران مدیری کجایییییییییییییییییییییییییییییی؟! بیا که دق کردیم از بی نود شبی هایت!( که البته آخرش میشود همان 135 شب!)

پی نوشت 8: راستی تا یادم نرفته! ظاهرا این پست قبلی ما بعضی دوستان رو سخت به صرافت این انداخته که این کودک دلربای ما کیست و تا بحال کجا بوده؟! خب در جواب دوستان باید عرض کنم که این کودک ما بود دیگه ! همین . شما هم کودک خودتان را رونمایی کنید!

پی نوشت 9: خودمان هم می دانیم که چقدر خوب موضوع را روشن و واضح نمودیم ، قابلی نداشت نیاز به تشکر نیست!

پی نوشت 10: از قدیم گفته اند تا 10 نشه بازی نشه!

پی نوشت 11: این پست خیلی نیاز به علامت تعجب(!) داشت ها!!! هیچ دقت کرده بودین؟!

پی نوشت 12: همینجوری الکی !

پی نوشت 13: خیلی حال داد این پی نوشت نویسی امشب ها!

پی نوشت 14: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 23:47  توسط سایه | 
چند وقتی است ما مانده ایم در کار این کودکمان

نمی دانیم تشویقش کنیم یا تنبیه!

بیچاره بچه ی خوبیست ها، ولی خب والدین سختگیری دارد!

او هم مانده با این والدین کج و کوله و کمی هم دیکتاتورش.

بیچاره!

چه ها که نمی کشد.

اما ما بالاخره نفهمیدیم با او چه کنیم

از طرفی بچه حق دارد و راست می گوید ، از طرف دیگر این بچه غلط کرده با هفت جد و آبادش .

چه معنی دارد این حرفهای گنده تر از دهانش را بر زبان بیاورد؟ بچه ی پرروی چشم سفید. د هع!

از ما که پنهان نیست از شما چه پنهان، ما که والدینش باشیم خودمان هم می دانیم که کمی.. نه کمی که نه بلکه کمپلت قاطی داریم و خب بالاخره این بچه حق دارد که کمی البته فقط کمی قاط بزند.

ولی به هرحال والدینی گفته اند و فرزندی گفته اند!

حالا حسابش را بکنید زمانی که خود والدین چون ... در گل مانده باشند، حالا کیست که آنها را یاری کند؟ چه برسد که برود این وسط بچه را هم زفت و رفت! بکند.( عجب اصطلاح خفنی به کار بردیم! خودمان هم کف کردیم!!!!!!!!!!)

ما همان والدینی هستیم که مع الوصف در گل مانده ایم ! حالا آیا کسی هست که ما را یاری دهد؟!

 

 پی نوشت :بی انصاف حداقل یه هل که می تونی بدی ما رو از گل درآری،نمی تونی؟!

کودک ماست ها!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 0:45  توسط سایه | 
ما خیلی اعصابمان خرد میباشد

و احساس می کنیم هر دم از این باغ بری میرسد

ما دوست نداریم کسی برایمان تعیین تکلیف بکند

ما دوست نداریم اینطور باشیم

ما خسته ایم

ما داریم آب روغن قاطی می کنیم

ما گیرپاژ کرده ایم

ما در مکانیکی کار نمی کنیم

ما دلمان می خواهد سرمان را بکوبیم به دیواری ، طاقی، هر چیزی که گیر بیاید. فرقی نمی کند.

ما خیلی داغونیم . خیلی.

می دانیم به کسی مربوط نیست

اما به شما چه مربوط که به کسی مربوط نیست

دوست داریم مربوطش کنیم.

ما دلمان می خواهد برویم جایی دنج و عربده بکشیم

شاید هم یواشکی به همه فحش بدهیم

ما خیلی مودبیم . خودمان می دانیم.

ما دوست داریم از همه متنفر باشیم

و بعد عاشق همه بشویم.

ما دوست داریم مشنگ باشیم

حرفیه؟

ما دوست داریم چند نفر را خفه کنیم

شایدم چندین نفر

شایدم همه را.

ما جانی نیستیم . خودمان میدانیم.

خوب است که شما هم میدانید.

وگرنه...

ما کسی را تهدید نمی کنیم .

ما خیلی متمدنانه مشکلات خویش را حل می نماییم.

ما خیلی جنتلمن هستیم . این را هم می دانیم.

ما دوست داریم بتوانیم حرفهایمان را بزنیم

ما دوست داریم حناق (هناق ؟)نگیریم

ما دلمان می خواهد برویم گم شیم.

ما دوس...

ولش کن. ما دیگر چیزی را دوست نداریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 19:31  توسط سایه | 
دلم برایت تنگ شده .

این روزها اینقدر جای خالی تو به چشم می آید که دیگر نمی توان انکارش کرد.

چقدر بزرگوار بودی و نمی دانستیم، هر چه بیشتر می گذرد بیشتر معلوممان می شود که چقدر صبور بودی و دم نمی زدی.

روز رفتنت یادت می آید؟

همه مان بغض کرده بودیم ..

ولی

ولی تو

انگار که لحظه شماری می کردی برای رفتن

فقط برق چشمانت تلخ بود

نمی دانم نگران بودی یا غمگین یا...

چه سوال احمقانه ای!

تو به نهال هایی فکر می کردی که با خون دل آبشان داده بودی ، نگران این بودی که باغبان جدید چه بر سر این نهالها خواهد آورد.

تو می دانستی که باغبان جدید از نهالهایت خوشش نمی آید. و می آید تا همه چیز را زیر و رو کند. حاصل همه ی زحماتت را.

نگران همین بودی . فقط همین.

وگرنه تو که از خدایت بود این کوله بار سنگین را بر دوش دیگری بگذاری .

یادم می آید اواخر بودنت را . می گفتی دیگر خسته ام . شانه هایم قوت قبل را ندارد . تنها آرزویم این است که این بار سنگین از دوشم برداشته شود.

اولین روزی که جانشینت آمده بود، باورمان نمی شد که تو دیگر نیستی . حتی اینقدر که وقتی تلویزیون داشت سخنرانی او را نشان می داد ، از دور فکر کردیم صدای تو است و دوان دوان آمدیم بنشینیم و سیر تماشایت کنیم که ! که یکباره حقیقت تلخ را جلوی روی خود دیدیم.

یادم می آید تا چند وقت قبولمان نمی شد! لجبازی می کردیم با خودمان. می گفتیم ما جانشین او را قبول نداریم.

آخر او اندازه ی جانشینی تو نبود. تو کجا و او کجا.

بعد فهمیدیم ، به حرف ما نیست . مهر جانشینیش خشک نشده شروع به زیر و رو کردن همه چیز کرده.

بعد از رفتنت دیدی که چه ها کردند؟

خواستند تو را از ذهنمان بزدایند! خواستند نامت را لکه دار کنند.

و باز هم تو بزرگوار بودی.

همسر یکی ازاین آقایان فرمودند : تو را خلع لباس باید کرد! تو التزام به اسلام نداری!

و تو همچنان بزرگوار بودی

و ما داشتیم به این فکر می کردیم که بی شرمی تا چه حد، تا کجا؟

و تو باز هم بزرگوار بودی.

آنها که می گفتند تو باعث این همه گرانی شده ای ، تو پول نفت را بالا می کشی و ... ،حالا دهانشان باز مانده از رایحه های خوش خدمت جانشینت.

آنها می گفتند : همین فقط همین است که می تواند همه چیز را سر و سامان دهد، برویم همه ی رأی های داشته و نداشته خود را بریزیم به پای این آقا .

حالا این آقا آمده

حالا تو رفته ای

حالا دیگر چه کسی هست تا همه ی فحش هایشان را نثارش کنند؟

حالا که تو دیگر نیستی.

حالا...

...

دیگر احتیاجی به گفتن نیست، الان خیلی ها دیگر همه چیز را فهمیده اند. حتی آنهایی که انکارت می کردند .

فهمیده اند که بزرگواری می خواهد آدم مدام حرف های مفت بشنود و دم نزند.

چند وقت پیش داشتم جشن چلچراغ سال 84 را می دیدم . اینقدر دلم برایت تنگ شده بود که با ولع تمام فیلم را چند بار تماشا کردم.

اما این هم باعث نمی شود که نگویم دلم برایت تنگ شده

همه مان دلتنگت شده ایم .

دلتنگ لبخند های همیشگیت . دلتنگ گفتگوی تمدن هایت، مردم سالاری دینیت، آزادی بیانت، دلتنگ اصلاحات و...

دلتنگ همه ی آرزوهای تحقق نیافته ات.

درود بر تو ای مصدق زمانه!

درود بر تو ای خاتمی.

مردی با عبای شکلاتی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 19:20  توسط سایه | 
از بزرگیت

از بزرگنمایی ات

از بزرگواری های دروغینت

متنفرم

تو

اندیشه ات

و همه آدمهایی چون تو

دروغی بزرگند

حیف دستانی که تو یاری گرشان باشی

حیف

باورت می کنند، تنها برای اینکه دروغهای بزرگ شیرینند

و تو دروغی بزرگی.

تو یک تبعیض بزرگی و دروغی بزرگتر

تو دروغ می گویی

همه تان، دروغ میگویید

این حرفه شماست:

دروغگویی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 23:18  توسط سایه | 
حالم به هم می خوره از این همه مقدس مآبی . از این همه ریا کاری .

هر چی می خوای خودتو بزنی به کوچه ی علی چپ ، بازم ول بکن معامله نیستن.

چپ میری تظاهر ، راست میای تظاهر.

اه. بسه دیگه.

دیگه گندشو درآوردین .

آدم باید صبح تا شب خودشو به گنگی و نفهمی بزنه . که چی ؟ که به تریج قبای فلان امامزاده ی خود ساخته ی این و اون بر نخوره.

بس کنین دیگه. بس کنین.

بعضی وقتا واقعا به این نتیجه میرسم که خیلی از آدما چیزی جز یه میمون دست آموز تقلید کار نیستن .

اینم شد زندگی؟

هر کی از یه ور بوم افتاده . یکی داره خودشو با خدا و پیغمبر خفه می کنه ،اون یکی غصه ی هر روزش اینه که نکنه از تریپ بقیه کم بیاره.

دریغ از یه جو عقل ، یه ارزن فکر!

حالا هی بالا برین پایین بیاین بگین وای حسین رو کشتن .

فقط همینو یاد گرفتن. اینکه هرسال حسینو ببرن کربلا سر ببرن.

خب آدم مفلوک بیا یه کم فکر کن که چرا کشتنش .

این همه حرفای تکراری چی به اون معنویاتتون! اضافه می کنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 0:29  توسط سایه | 
 یه سوال!

لطفا یکی به من جواب بده .

ما دومین رتبه رو به لحاظ در اختیار داشتن ذخایر گازی در جهان داریم،

خب! تا اینجا رو می فهمم

الان زمستونه و هوا به طرزکم سابقه ای سرد شده،

خب! اینجاشو هم می فهمم

اما...

اما در شمال کشورمون و بعضی جاهای دیگه که نمی دونم، مردم با قطعی یا افت فشار گاز مواجه شدن، 

آهان! دقیقا همینجاشو نمی فهمم.

پ ن۱: در اینجا لازم به ذکره که از تمامی هموطنان مرفه بی درد عاجزانه درخواست کنم که بالاغیرتا در این مدت سونا و جکوزی و تفریحات سالمشون رو بی خیال بشن و مانند عوام که جورکش همیشگی تفریحات سالم جنابان عالی هستن به حداقل امکانات بسنده کنن!

پ ن۲:البته ما خود نیز می دانیم که یاسینی خواندیم و ... 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:28  توسط سایه | 
کارم لنگ می زنه . منتظر معجزه هم نیستم . چون مال این حرفا نیستم. فقط یه ندا کافیه .

گوشم کر نیست . گنگ نشدم هنوز . لااقل اینطور به نظرم میاد.

فقط یه ندا، دلم می خواد یه ندا بشنوم یا حس کنم که شنیدم!

منتظر معجزه نیستم ، از ما گذشته .

همون کسی که بعضی وقتا ندا میده با زبون بی زبونی بهم یاد داده که معجزه بی معجزه . با این کلمه سر خودتو شیره نمال.

ما هم گفتیم باشه.

من منتظر معجزه نیستم . دیگه اعتقادی بهش ندارم .

من فقط

منتظر یه ندام

همین!

اگه نشنیدم هم کار خودمو می کنم ، و همه چی رو می ذارم به حساب بی معرفتی. این جوری سر خویشتنم کلاه گشادی میذارم و دوباره روز از نو روزی از نو.

ما عادت کردیم. خیالی نیست.

راستی من شبه ندا زیاد می شنوم ، شاید واسه اینه که نمی فهمم کدومش نداس کدومش شبه ندا!

شاید فرستنده ندا می فرسته ولی گیرنده ش یه کم مخ پنجه و نمی گیره!

بازم همه چی افتاد گردن خودمون

به اینم عادت کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 0:37  توسط سایه | 

دیشب داشتم برنامه دو قدم مانده به صبح محمد صالح اعلای جان! رو نگاه می کردم (شبکه 4 نشون میده ) . گاهی تو این برنامه آدمایی آورده میشن که واقعا از تلویزیون ایران بعیده. و فرصتی بس مغتنم هست که تا از دستمون در نرفته یه آدم درست حسابی ببینیم و از سخنانش لذت ببریم . بدلیل فضای کاملا باز و آزادی مفرط بیان! که در تلویزیون ایران هست کلا این موارد نادر مغتنم به حساب آورده میشن.

تو رسانه های جمعی ایران بخصوص رادیو و تلویزیون گفتگوها و مناظره ها از دو حالت خارج نیست:

یا کلا افرادی دعوت میشن که کاملا در راستای خطوط فکری قدرت حاکم هستن و در نتیجه هیچ نگرانی ای از بابت اونا براشون پیش نمیاد

یا اینکه افراد مخالف هم دعوت میشن ولی ...

ولی با رعایت اشد احتیاط و جوانب . در این طور برنامه ها اگر اشتباها از دستشون در رفت و کلام گزافی از دهان مبارک مخالف بیرون آمد ممکنه به مواردی از این دست برخورد کنیم که : یه دفعه برق تمام کشور میره ، یه دفعه کانال مورد نظر برفک پخش می کنه ، یه دفعه پیام بازرگانی پخش میشه ، و یا اگربخوان خیلی تخفیف بدن با سرعت برق موضوع رو منحرف کرده و محترمانه به طرف می فهمانند که

please shut up!

بدبختی اینه که راجع به هر چی بخوان بحث کنن آخرش برمیگرده به سیاست ! و در این فضای فوق العاده باز سیاسی میشه خیلی راحت و بی واهمه به اظهار نظر هم پرداخت . لابد!

البته همه ی اینا هم بد نیست ، واسه یاد گرفتن درس هایی برای زندگی خیلی هم خوبه . مثلا دوستانی که علاقه دارن از راه پاچه خواری به نون و نوایی برسن می تونن از همین شیوه رسانه ی( به قول صاحباش) ملی! تبعیت کنن و مطمئن باشن که حتما به نتیجه ی مطلوب خواهند رسید.

خداییش به عمرم بشری( جانداری!؟ موجودی!؟ شیئ ای!؟) به پاچه خواری و زهلمی این رسانه ملی ندیدم . البته یه چند تایی دیدم ولی فهمیدم کپی ای هستن از اصل.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:1  توسط سایه | 

خواب دیدم .

همیشه خواب می بینم.

درخواب می بینم ، همه ی چیزهایی که در بیداری نمی بینم یا نمی خواهم که ببینم.

در خواب هایم ، همه از من طلبکارند.

نگرانی ها را با خود به خواب می برم و خواب هایم آنها رو دوچندان کرده وتحویلم می دهد

در خواب آرامه هایم را نمی بینم

من آرمان شهری نمی بینم ، اسب سپیدی یا بهشت خیالی یا...

یا خویشتنی از خود که دوستش بدارم.

از بیداری به خواب و از خواب به بیداری پناه بردن !

مسخره است

ولی هست.

اما از خواب بدم نمی آید. هنوز!

شاید هنوز به دیدن خواب هایی شیرین امیدوارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 22:34  توسط سایه | 
هر وقت خانواده ای رو می بینم که در انتظار بچه ان  با خودم فکر می کنم  آیا آمادگی و شایستگی اینو دارن که صاحب فرزند باشن یا...

فقط از سر بیکاری و خالی نبودن عریضه تصمیم گرفتن  یه آدمی هم این وسط اضافه شه. که دیگه هر وقت ازشون پرسیدن چند نفرین  رقمی بالاتر از ۲ رو به این و اون بگن و خیال همه رو راحت کنن که هیچ عیب وایرادی هم ندارن!

چرا و چطور هر کسی به خودش این اجازه رو میده که به راحتی صاحب فرزند بشه در حالیکه کمترین زحمتی برای درک چگونگی فرآیند تربیت فرزند به خودش نداده.

واقعا چند درصد از آدمهای روی زمین لیاقت اینو دارن که مادر و پدر بشن؟

حتی برای کوچکترین و بی اهمیت ترین کارها یه حداقل ها و یه شرایطی وجود داره  اما...

اما برای این مهمترین و پیچیده ترین کار دنیا یعنی همون تربیت فرزند ظاهرا همچین چیزی وجود خارجی نداره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 2:4  توسط سایه | 

دوست دارم بتوانم دوست بدارم

دوست دارم بخواهم تا دوست بدارم

دوست دارم که دوست داشتن را دوست بدارم

دوست دارم به وسعت بیکرانه ها بی انتها باشم

دوست دارم مالامال از شوری وصف ناپذیر باشم

دوست دارم خویشتن خویش رابیابم

دوست دارم بتوانم عاشق خویشتنم باشم

دوست دارم .....

....

...

..

.

و

دوست دارم به یاد بیاورم چیزهایی را که دوست می داشتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 23:32  توسط سایه | 

نمی دانم جهان را باید چه اندازه عظیم پندارم تا در اوهام ابهت آنچه در آن است نمانم

و نمی دانم جهان را باید چه اندازه حقیر پندارم تا در حقارت آنچه درآن است انگشت به دهان نمانم!

جمع اضداد است اینجا و هرجا .

هر کس در خیال خود کسی است بی مانند! غافل از آنکه بی مانندهای زیادی ،مانند هم آمده اند و بوده اند و رفته اند.

آری! هیچ کس مانند من نیست و همه مانند من اند.

درکش مشکل است . نه؟

خود این تناقض نوعی تساوی است شاید!

وشاید هم رابطه ای است تا بین کثرت و وحدت تناسب بیافریند، شاید!

شاید هم زاییده ی وهم است

شاید!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 22:33  توسط سایه | 
من دنیا رو زیادی جدی گرفتم  یا ...
پرم از احساساتی گنگ و نامعلوم .
نمی دونم چی ارزششو داره وچی نه .
احساس بلاهت می کنم وقتی زرنگ بازار بقیه و ساده اندیشی خود رو مقایسه می کنم.
همه چیز که معامله پذیر نیست .
هست؟
و هر چیزی که انتقام پذیر نیست.
هست؟

 

با که نجوا می کنی کودک ساده دل؟
کودکیت را باید خیلی پیشتر می سپردی به دست باد اما...
تو در کدامین گوشه و زاویه وجودت قایمش کردی ؟
یادم می آید ، تو حتی تقلب کردن بلد نبودی !  می گفتی بیزارم از تقلب .
حالا بگو ،تقلب کودکیت را کجا جاساز کرده ای؟
هر چند ...
دیگر مهم نیست این چیزها
تو باید پیش از اینها راه و رسم بزرگ شدن را می آموختی!
نبود کسی که بیاموزدت برای بزرگ شدن باید تقلب های بزرگتری در چنته داشت؟
باز هم مهم نیست
چون ، زمانه خود به تو خواهد آموخت!
همانطور که هر روز به تو می آموزد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 20:24  توسط سایه | 

وقتی بچه ای تو رو از خیلی چیزا می ترسونن ،( از لولو ، دکتر ، آمپول ، آقا شیره ،آقا دزده و...) واسه اینکه کارهای بد بد و خطرناک و ... نکنی .

ولی یه چیز دیگه هم بود که ازش ترسونده شده بودیم ، " جهنم "! حالا بماند که چند تا مون این چیزا رو جدی گرفتیم یا نگرفتیم.

اگه این کارو بکنی "خدا" می بردت جهنم . این جمله ایه که همه مون باهاش آشناییم ،حالا کم یا بیش. مگه این که دوستان شانس آورده باشن و پدر و مادر لاییک رو تجربه کرده باشن!

جمله بالا توی ذهن یه بچه چه چیزی رو تداعی می کنه؟

اینکه

1- یه نفر هست که بهش میگن خدا.

2-اینی که بهش میگن خدا خیلی پر زوره و خیلی قدرت داره .

3-این خدا خیلی ترسناکه و اگه عصبانیش کنی تو رو میندازه تو آتیش.

4-همینیه که هست.

5-هیچ اعتراضی وارد نیست.

وقتی بچه بودم از خدا می ترسیدم . بزرگتر که شدم ازش بیشتر می ترسیدم . بیشتر که بزرگ شدم ، زدم زیر همه چی و سوال هام شروع شد . بعد یه چند مدت بی خیالش شدم . و یه چند مدت ازش متنفر بودم . دوباره بی خیالش شدم وبعدش هم کار بالا گرفت و حالا من هستم و حوضم. نه اینوری نه اونوری . همین وسط مسطا . دارم می گردم . دنبالش شاید!

حالا هم فرقی نکرده ،باز هم ترس هست . این بار هم از خودم هم از اون . ولی این بار یه احساس حماقت هم کنارش هست .

قبلا اگه ترسی بود ،برای این بود که فکر می کردم باید وجود داشته باشه ،مثل همه . و الان اگه هست چون بایدی احساس نمیکنم . و اینه که به آدم احساس حماقت می ده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 19:56  توسط سایه | 

امروز تولدم بود.

نمی دونم باید چه حسی داشته باشم. اصلا باید احساس خاصی داشته باشم؟

به هر حال ، هیچ وقت روز تولدم اتفاق خاصی نیفتاده ،چون اصلا روز بخصوصی محسوب نمیشه. نه برای من و نه برای بقیه.

اینجا بهانه ای برای شاد بودن سخت گیر میاد.

دلم لک زده برای بی خیال همه چی شدن و الکی خوش بودن. برای مدتی کوتاه ،شاید!

باز هم حرفهامو گم می کنم . انگار اون چیزی رو که باید، نمی نویسم. قایم شدن یا قایمشون کردم نمی دونم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 19:20  توسط سایه | 

فکر می کردم بعضی احساسات رو نمی شه انتخاب کرد، فقط می شه حسشون کرد. حالا فهمیدم آدمیزاد هر چیزی رو می تونه متر کنه و اندازه بگیره.

[ما] کسانی رو که قراره بهشون علاقه داشته باشیم ،انتخاب می کنیم . [ما] ییم که [انتخاب] می کنیم کسی رو دوست بداریم یا دشمن .

[ما] می تونیم احساس رو به تعویق بیندازیم .دور بریزیم.

[ما] می تونیم همه چیز رو متر کنیم ، راجع به همه چی دو دوتا چهار تا کنیم.

[ما] می تونیم ...

وباید که گند بزنیم به همه ی احساسات .

چون...

چون که جنبه شو نداریم.

چون همیشه به همه چی گند زدیم و می زنیم.

چون این احساسات مال آدمیزاده نه واسه آدمیزاد نما.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 0:1  توسط سایه | 
رفته بودم لب حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود!

ماهیان می گفتند : هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب،لب پاشویه نشست و

عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم ، به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی از آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب ،

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل میزد

دل ما بود ،روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا رادیدی ،همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا میرفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:15  توسط سایه | 

دوست دارم حرفهایی بزنم از جنس ناگفتنی ، چیزهایی بنویسم از جنس نانوشتنی ، فریادی برکشم ناشنیدنی ، اشکهایی بریزم نادیدنی.

چه حس غریبی دارم، مثل احساسی بین ماندن و رفتن ، بین پابند شدن و رها کردن ، بین اهمیت دادن وبیخیال شدن .مثل احساس بین اسارت و آزادی .مثل احساس بین هر دوراهی .

کاش می شد گفت ،می شد نوشت ، می شد فریاد زد.

آدمها تشنه محبتند ، همه مان خوب می دانیم . اما ...

اما محبت را گدایی باید کرد ؟ درخواست باید کرد ؟ یا ...؟

خسته ام ، مرددم و دل چرکین از خیلی ها .

دلم کثیف شده ، خاک گرفته ، لک برداشته . من از چیزهای کثیف بدم می آید ،لجم می گیرد . می خواهم تمیزش کنم ، پاکش کنم .اما...

اما نمی شود انگار . نمی شود!

خدایا ! باش . همینجا . روبروی من . من با تو حرف دارم . نگو وقت نداری ، من حرف دارم .حرف.

من گم شده ام . راه را گم کرده ام .

تو کجایی؟ من هیچ کس را نمی خواهم ،من دنبال تو میگردم . من آغوشت را می خواهم . می خواهم برایم لالایی بخوانی . می خواهم فقط مال من باشی . من تو را به هیچ کس نمی دهم .

آرامم کن .آرام . من رمیده ام .رمیده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 0:9  توسط سایه | 

نمی دونم چی و چرا ،ولی فقط می خوام بنویسم .ذهنم خیلی مغشوشه .و من از این مسئله خیلی کلافه ام . احساس می کنم ذهنم درگیر چیزایی می شه که ارزششو نداره ،شایدم من می خوام که ارزشی نداشته باشن ،تا برام جدی نشن و بیشتر از این درگیرم نکنن .

دلم می خواد ذهنم خالی شه ،از هر چیزی ،از هر کسی . می خوام سبکی رو احساس کنم .

دوست دارم از همه چی کنده شم ، از همه چی ببرم . دلم می خواد گم شم و از این گم بودن لذت ببرم .

می خوام آزاد شم .آزاد آزاد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت 0:34  توسط سایه | 

 

 

گاهی فکر می کنم  هیچی نیستیم و فقط خیال می کنیم خیلی چیزا هستیم .گاهی هم به همه چیز شک می کنم حتی به وجود خودم.

چقدر خوش خیالیم و بیخودی خوشحال!

بعضی وقتا حس می کنم مسخ شدم و هیچ چیز دست من نیست ،اصلا قرار نیست که باشه.

وبعضی وقتا هر چی تلاش می کنم دلیلی برای بودن پیدا نمی کنم.

گاهی مرگ رو بوضوح احساس می کنم .

معنی همه چیز رو گم کرده ام . همه چیز هراس انگیز بنظر میاد.

پس چرا هراس رو تو چشم بقیه نمی بینم؟ به چی مطمئن اند؟  یا از چی خوشحال؟

احساس می کنم میون یه مشت غریبه گم شدم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 21:49  توسط سایه | 

اصلا نمی تونم درک کنم این جو حاکم بر ایران رو . خصوصا در ماههایی که برای عموم مقدس به حساب میان . محرم و رمضان و شعبان و..1

هر جایی که پا می ذاری پره از مضامینی که  سطحیه ، ظاهریه ،پوسته ایه از عقاید نخ نما شده ی یه سری آدم که حتی زحمت فکر کردن و تجدید نظر رو راجع به،( به اصطلاح خودشون ) عقاید مذهبیشون رو نمیدن . اکثرشون حتی نمی دونن چرا به اون چیزا اعتقاد! دارن ،فقط می دونن که اعتقاد دارن ( البته این فکریه که اونا می کنن) !در واقع یه کسایی براشون گفتن و اونا از بر کردن ، طوطی وار .  چه فاجعه ای! آدم عقایدش رو حفظ کنه و بعد با توجه به اون زندگی کنه . و دیگه تا ابد راجع به چرایی اون عقاید فکر نکنه. مثل یه اسباب بازی کوک شده که برای ابد کوکش کردن!

هر چی بیشتر می گذره این اعتقادات بییشتر و بیشتر به خرافات نزدیک و ازعقل بیشترو بیشتر دور میشه.

همه جا پر شده از تظاهر و ریا ، تظاهر به چیزی که نیستن. تلویزیون ، ادارات ،اماکن عمومی ،مدارس و دانشگاه ها  همشون شدن تبلیغاتچی یه عده آدم متحجر ظاهر بین که همه چی رو با خط کش خودشون اندازه می گیرن و می خوان به زور بقیه رو پیرو خودشون بکنن . از نظر اونا همه چیز فقط دو حالت داره یا با اونا و یا بر اونا!

هر کس با اونا نیست ملحد و خائن به نظامه.و خدا نکنه دستشون به همچین آدمی برسه ، که روزگارشو سیاه می کنن.

همه جا رو کردن مثل مسجد . هر جا میری اثرشون هست ، موعظه هاشون به در و دیوار شهر آویزونه. رسانه ها هم که قربونشون برم، شدن برگزار کننده مجالس وعظ و خطابه تا همه رو به زور هدایت! کنن!!!

یکی نیست بگه آخه بشر ،شاید یکی هم کیش شما نباشه  شاید یکی نخواد به این اراجیف گوش کنه، دیگه اون چه گناهی کرده ؟

سفاهت امثال این آدما که مرغشون فقط یه پا داره ،منو یاد سفاهت ابو موسی اشعری میندازه ،که با نادانی اش تونست آدمی مثل علی رو خونه نشین کنه.

انگار تاریخ باید همیشه تکرار بشه . در عجبم از خودمون که چرا درس نمی گیریم ؟ چرا همچنان علی های زمان رو خونه نشین می کنیم ؟ چرا نمی فهمیم که ما به دست خود داریم ریشه هامون رو قطع می کنیم . داریم هویت انسانی مون رو از دست میدیم و انسانیت رو زیر سوال می بریم.

این حق هر کسیه که انتخاب کنه ، راه و روش زندگیشو ، منششو ، عقایدشو و... . اصلا انسان به همین تعقل و اختیاره که معنی پیدا می کنه وگرنه مزیتش نسبت به موجودات دیگه چیه؟

فعلا که دور ، دور ابوموسی ها و اسکندهای زمانه است ،که یا ناخواسته به خاطر حماقتشون تیشه به ریشه سرنوشت یک ملت میزنن و یا به خاطر قدرت طلبی هاشون کاملا هوشمندانه اهداف شوم خودشون رو اجرا می کنن.

می گن آقا محمد خان قاجار به ولیعهدش وصیت کرد که: برای اینکه با اقتدار حکومت کنی دو چیز رو بدون ،اول اینکه ملت زیر دست رو گرسنه  و دوم اینکه نادان  نگه بداری. این رمز موفقیت تو در حفظ قدرت خواهد بود!

وضعیت کنونی ملت ایران چقدر شبیه به توصیه آقا محمد خان می مونه!!! واقعا تاسف باره.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 18:3  توسط سایه | 

با مناسبت های مختلف تلویزیون هم سریال هایی رو برای پخش در نظر می گیره ، تا با اون مناسبت همراهی کنه . ماشاءالله چیزی هم که زیاده از این مناسبت ها و در رأس اونا ماه رمضان و محرم . سریال هایی که در این ماه ها پخش میشه مضامینی داره مذهبی البته به قول تولیدکنندگانش !و قراره پیامی مذهبی رو به مخاطبش القا کنه! ولی ماجرا از اینجا جالب میشه که سازندگان این سریال ها برای رسیدن به مقصودشون دست به هر اقدامی میزنن و از هر ابزاری استفاده می کنن تا حاصل کار اونی بشه که می خوان. هر سال هم بدتر و افتضاح تر از سال قبل.

 نمی دونم این موضوع سریال ها چه جوری به ذهن نویسندگانش خطور می کنه؟! اصلا چه طوری روشون می شه همچین اراجیفی رو بنویسن و بدتر از اون مسئولان شبکه ها چه طور روشون می شه که اجازه ی ساختش رو بدن!

هر بار یه سری بازیگر عامه پسند و جذاب رو جمع می کنن و 2 یا 3 ماهه یه چیزی می سازن بی سر وته ، بی مفهوم . نه وقت و حوصله ای به خرج میدن برای فیلمنامه و نه برای بازی گرفتن از بازیگرا . آخرشم یه چیز مزخرف آماده می کنن وبا هزار منت سر بیننده ها ، تحویلش میدن تلویزیون و بعدشم کلی خوشحالن که چه شاهکاری کردن و چه اثر هنری ماندگاری خلق کردن!  پخش سریال ها هم که تموم شد کلی واسه خودشون مهمون بازی و جشن تو تلویزیون راه میندازن و از خودشون و اثرشون به وفور قدردانی به عمل میارن تا یه وقت خدای ناکرده زحمتشون به باد نره!

وقتی آدم می شینه پای تلویزیون و دست پختشون رو نگاه می کنه احساس حماقت می کنه . با خودش فکر می کنه که اونا راجع به مخاطباشون چه فکری کردن؟ فکر کردن با یه مشت عقب افتاده یا پشت کوهی طرفن یا اینکه فهم ماها رو درحد هویج فرض کردن؟!

البته این سیاستی است کاملا هوشمندانه برای پایین نگه داشتن سطح فکر اکثریت مردم . وقتی با یه برنامه ریزی درست به مردم و فکرشون جهت بدی ، البته جهتی که به نفع خودته ،کمتر مجبور میشی راجع به کارهایی که می کنی توضیح بدی . این دقیقا همون سیاستیه که تلویزیون و تقریبا تمام رسانه های جمعی در پیش گرفتن.

وقتی تلویزیونی روشن میشه ، در اکثر موارد چیزایی که قراره پخش بشه قابل پیش بینیه. یا در مورد عراق وافغانستان و فلسطینه  یا در مورد آمریکا و اسرائیل و یا در مورد دست گل های جناب رییس جمهور ! و یا از همه مهمتر آنتن افتاده توی حوزه علمییه قم و آخوندهای گرام مشغول افاضه فیض هستند!!!!!!!!!!

 

عده ای معتقدن که ملت ایران جزء باهوش ترین ملت هاس . و بازهمون عده معتقدن که نسبت آدمای باهوش به کم هوش در ایران 70 به 30 هست و این در حالیه که می گن این نسبت در چین یا ژاپن برعکسه ! اما نکته جالبی که هست اینه که اونا از خیلی جهات نسبت به ایران پیشرفته تر و سرآمدتر هستن . نتیجه این مقایسه یه نتیجه خیلی مهم و کلیدیه ! اونم تو مدیریتشونه.

تو هر دو کشور اون 20 یا 30 درصد اقلیت دارن کشور رو مدیریت می کنن ، منتها فرقش تو اینه که اون اقلیته تو ایران در اوج بلاهت و سفاهت هستن و

ولی تو ژاپن یا چین در اوج کیاست و زیرکی!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 23:15  توسط سایه | 

به نام کسی که ،چه خوب است باشد

در عوض نبودن خیلی کس ها در خیلی وقتها .حتی اگر توهمی بیش نباشد .حتی اگر رویا وخیالی شیرین باشد.